جواب يحيي
كه من عشق تورا كردم فراموش
اگر آيي تو هر روزهم به آغوش
صراط المستقيمي كه تو داري
كه آدم را رساند هم به زاري
شكايت گر كني باباي من را
مُ ميخواهم شوم واصل به عذرا
چو ريزي اشك خون با چشم گريان
نشي خوشحال و خندان هم نمايان
مرا با عمه نيست هم كار و باري
اگر كاري شود ميرم به ساري
نه در خوابم نه در بيداري به همراه
نمي دانم شوي كي هم تو آگاه
ندانم حجله از باب چه باشد
سه تا بودن چطوري هم كه باشد
نخواهم مادرت باشد كه خوشحال
شوم بدبخت شوي آماج يك حال
ندارم كار زني هم بوسه دايي
به من مربوط نباشد گر فدايي
اگر هم دختر عمه اي به سر زر
صويني گر بيايي نشم زرگر
خدا داند اميدم لطف تو هم شد
رهايم گر كني شادم كه بر خود
نباشد هم اشارت كار يحيا
اگر باشد بدان مرگم مهيا
اگر طالب شوي بر قامت من
نمي باشد كه اين هم حاجت من
سرانجام خدا داند ز فردا
اگر فردا رسد من مي دهم جا
مرا امروزه باشد حال سختي
نمي زارم رسد بر تو كه بختي
فراوان گفته ام مدلول روشن
بدان هر گز نباشم هم كه جوشن
نه با جوشن نه با روشن كه يارم
نه هم با تو افتد سرو كارم
مرا با نمره ي بيست ني هم ميانه
به هر صورت ندارم آشيانه
اگر نورم تو باشي من نخواهم
كه منظورم تو باشي من نخواهم
حميدي با تو باشد ني كه قابل
ستودن اين نباشد اي كه غافل
نبندم شال عمه بر قد خود
حراسم داده اين پاكي بِدِ خود
خداوندا اسيرم دست زينب
ندارد هم رهايم مي كنم تب
اگر زينب كند ما را رها خوب
شود حالم همينطوري صفا كوب
اگر (حائر) كشد دستش ز ما هم
به حمدالله كنان تنها روم جم
1370/04/13
برچسب:
نویسنده: مهتاب مقدم