خرید بک لینک

بنام خدا

خاطرات مرکز

12:49, 7/14/2016] Papa: سلام
قسمت دوم:

یک روزبه مرکز استان رفته بودم . سری هم به اداره کل آ. پ زدم . اطلاعیه ای زده بودند که نیروهای پذیرفته شده پرورشی برای بستن قرار داد به فلان دفترخانه مراجعه کنند. در تاریخ تعیین شده به دفترخانه مراجعه نمودم . آنجا یک فرم هایی داده شد که باید پر می شد. آن فرم ها را به کمک کارکنان آنجا پر نموده و امضا نمودم .مسول دفترخانه گفت:یک ضامن هم لازم است و یکی از دوستان که هنوز هم باهم حشر و نشر داریم در فرم معرفی نمودم . و او باید به مرکز استان و دفترخانه می آمد تا حضوری امضا نماید. آن روز به شهرمان بازگشتم و این مطلب را با آن شخص در میان گذاشتم او از آمدن به مرکز استان و امضای آن قرار داد بنا به دلایل خودش امتناع نمود. به همین خاطر فردای دیگری دوباره به مرکز استان آمده و با رییس دفتر خانه در تغییر ضامن صحبت کرده که ایشان گفتند ایرادی ندارد. در همان زمان که آنجا بودم یکی از دوستان دیگر در دفترخانه بود که خودش هم فرهنگی بود اما به ذهنم نیامد که به او بگویم تا فرم ها را امضا نماید و دوباره از دفتر خانه بیرون رفته، مسافتی برابر یک ساعت رفتن و یک ساعت برگشتن طی نمودم و رفتم همسایه همان دوست که در دفتر حانه نشسته بود برای ضمانت آوردم .و پس از امضای قرار دادها آنگاه یادم آمد که عجب کاری کردم این همه راه رفتی و آمدی،این دو نفر مانند هم بودند می گفتی تا اون یکی این کار را انجام بدهد. اما باید بگویم همین آقای ضامن، پنج سال بعد پدر زن بنده شد. این کار که تمام نمودم به خانه برگشتم. در حالی که مشغول رتق و فتق این امورات بودم اما سخت مشغول خواندن و آمادگی برای کنکور هم بودم .

...

...

...


برچسب: نویسنده: مهتاب مقدم تاريخ: چهارشنبه 20 فروردين 1399 ساعت: 22:06

صفحه بندی