خرید بک لینک

بنام خدا

خاطرات مرکز

12:49, 7/14/2016] Papa:

سلام قسمت اول:

دریکی از روزهای زمستان سال66 در خانه نشسته بودم و سخت مشغول کتاب تاریخ اسلام بودم که برای کنکور آماده می شدم. رادیو بوشهر در اخبار خود اعلام کرد که آموزش و پرورش بوشهر تعدای نیرو برای مربی پرورشی می پذیرد. بدون آنکه تشخیص بدهم مربی پرورشی چیست، چگونه است و کارش چیست؟ مشتاق ثبت نام شدم .(بنده مدرسه نرفته ام و مربی پرورشی تا آن زمان ندیده بودم) به همین خاطر خیلی از کار پرورشی سر در نمی آوردم. مدارکی که اعلام کرده بود تهیه کرده در پوشه ای گیره زدم و آمدم گاراژ مینی بوس داران و آن را به راننده ایی که آشنا بود تحویل دادم تا برود اداره شهرستان بوشهر ثبت نامم نماید و ایشان با روی باز پدیرفتند. خدایش بیامرزد همان روز رفته بود اداره شهرستان ثبت نام کرده و بعد از ظهرخبرش را برایم آورد.تاریخ دقیق امتحانش یادم نیست .مدتی بعد در امتحانش که در مرکز استان برگزار شد شرکت کردم و مدتی بعد مطلع شدم تا در مسجد محل شخصی برای گزینشم پرس وجو می کرده است. این شخص که بعدها با او همکار شدم به علت دلایل خودش که بعدا معلوم شد چه بوده است و قابل بیان نیست موضوع را مثبت اعلام کرده بود که این مطلب باعث می شود تا در آزمون اولیه بنده گزینش بشوم. پس از اعلام نتایج نوشته شده بود که در فلان روز برای مصاحبه بیایید.روز مصاحبه به محل مورد نظر در مرکز اسنان رفتم. به نوبت برای مصاحبه می رفتیم. نوبتم که شد وارد شدم . یک شخص تپل مپل ریشو پشت صندلی سمت راست نشسته بود این شخص بعد ها استاد معارف بودند. یک شخص شلخته پلخته هم روبرو نشسته بود که او هم بعدها استاد روش تدریس بودند وقتی نشستم . نگاهی معنی دار کردند و بعد گفتند بلند شوید و راه بروید. انگار ورودم را ندیده بودند . شاید فکر کرده بودند چلاغم. چون آن زمان به علت لاغر بودن در پشت کمرم قوز داشتم که الآن ناپدید شده است. ( عیالم بعدها می گفت: هر گاه از پشت سر نظاره ات می کردم آن قوز پیدا بود من بچه سال بودم نمی دانستم که خوب یا بد است.)آن آقای تپل مپل ریشو چندتا سوال کرد و بعد گفت بروید . البته آن زمان ریش خودم از ریش او پشمی تر بود.مدتی بعد از این حوادث همان راننده مرحوم خبر آورد که در گزینش

نهایی پذیرفته شدم! !!

...

برچسب: نویسنده: مهتاب مقدم تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1398 ساعت: 16:46

صفحه بندی