به نام خدا
سلام
قسمت پنجم :
مدتی بود در مرکز بودم . که نامه ای از وزارت خانه ای که درکنکور سراسری رشته باشرایط خاص آن قبول شده بودم و در امتحان تخصصی 1600 نفره اش که برای برگزیدن 400 نفر دوبرابر ظرفیت انجام شده بود قبلا شرکت کرده بودم .و چون درمیان چهارصد نفر بودم . نامه ای مبنی بر شرکت در مصاحبه آمده بود. تاریخ مصاحبه یکی از روزهای دی ماه 67 بود. چند روز قبل از عزیمت به آنجا به دفتر آقای ابراهیمی رفتم تا مرخصی بگیرم . وقتی از ایشان تقاضای یک هفته مرخصی کردم چشمانش می خواست از حدقه در بیاید. پسرجان اینجا محل تحصیل شبانه روزی است ما یک هفته مرخصی در دستور کار نداریم. نمی شود. به او گفتم می خواهم بروم تهران و برگردم طول می کشد .اصلا نمی شود . حرفش هم نزن . یکی از اساتید محترم آنجا نشسته بود و فرمودند سخت نگیرید تا آنجایی که جا دارد با او همکاری کنید .به همین خاطر آقا از اسبشان پیاده شدند و تنها برای 72 ساعت قبول کردند. آنجا بود که بنده مجبور شدم با پول نبوده روزشنبه به فرودگاه بروم و با همکاری همرزم جبهه و جنگ یک بلیط دو سر گرفته به پایتخت بروم .همانروز رفتم. تا فردا معطل شده و غروب موفق شده به آن وزارتخانه وارد شویم. چقدر هم جاهلانه وارد شدیم فکر می کردیم که به مصاحبه بانک رفته ایم. نوبتی به اتاق مصاحبه می رفتیم .ساعت نه نوبت بنده شد و آن زمانی بود که برق ساختمان هم رفته بود اما اتاق های ساختمان با مهتابی های نگهدارنده روشن بود. وقتی که وارد شدم نفر این سمت میز جلویم بپا خواست مانند اینکه همدیگر را می شناسیم یکدیگر را در بغل گرفته و سلام علیک گرمی با هم کردیم اما با آن شخص که آن سوی میز نشسته بود فقط دست رساندم . مصاحبه اش چیزی شبیه مصاحبه بانک بود و همان سوال های همیشگی بود اما از نوع خود آن وزارتخانه بود. ولی قصد مصاحبه جواب سوال نبود می خواستند ما را ارزیابی کنند و گزینش حضوری که خودشان آمده بودند در شهر کرده بودند محک بزنند. ده دقیقه وقت همه ی گفتگو بود. در پایان با او که فقط دست داده بودم فرمود: شما به بسیج که نمی روید به نمازجمعه هم که نمی روید با این نهادها که مخالفید ریش و پشمی که گذاشته اید تا چه شود گمان کردید با ریش وپشم گذاشتن انقلابی می شوید. مات و مبهوت ماندم که چه بگوبم . تا به شهر که آمده اند خدمتشان رفته اند و حسابی آنها را شسته اند. معرفین بنده هم در زمان حضور آنها بجز یک نفر هیچکدامشان در منطقه حضور نداشته اند. احتمال زیاد گم رفته بودند. خلاصه مطلب در پایان کار از آنجا خارج شدم و در این شهر درندشت گشتم تا وقتی که خوابگاه دانشگاه تهران پیدا کردم و نزد آشنایان رفتم. فردا صبح زود از آنها خداحافظی کرده ، به فرودگاه رفتم و بلیط را اوکی کرده ناامیدانه راهی بوشهر شدم. چرا که دانستم همه زحمات یک ساله بر باد رفته است.
احمدرضاحیدری
برچسب:
نویسنده: مهتاب مقدم