خرید بک لینک

که منصور گفت:زدی دارم بوگوجان

ندارم طاقتی دارو که درمان

بگفت احمد بیارید نون و خرما

زنیم دوغی به دل هم باب گرما

بگفت منصور:به خوردن طاقتی نیست

دلم شور است زمردن حاجتی نیست

خورم خرما در این گرمای سوزان

بدل مهرش به گوش داغش بدوزان

بوگو کاکا شوی دیوانه جانم

بتازد این دلت من جا بمانم

چه رسمی بوده مردن بهر دختر

تو را شاید بیاید یار بهتر

خجو همسایمان او دختری ناب

به شیرو گشته ای نالان و بی تاب

بلند آوید که منصور جامری دست

بدنبال بوگو چون آدم مست

بپایان هم رسید احمد که تابش

کلامی گفت به منصوردُرّ نابش

بشین منصور شدی عاشق نه هالو

نشد شیرو بگیر هم دخت خالو

بوگو را می زنی جوشت که خوابید

دلت را نور شیرویت بتابید

نِکُش خود را که ما از بهر شیرو

نکن کاری بگویند ای اسیرو

بیامد سفره با خرمای آن لَشت

بچرخیده دنیا دور سرش گشت

نبود هم اشتهایی میل خوردن

بجایی هم رسید داشت میل مردن

بوگو دستش گرفت آید به خانی

ولی منصورنداشت برتن که جانی

به زحمت آمدش او سوی سفره

بکرد ناله که پای سفره مُفره

چونیست شیروکه چاسم زهرمارست

ادب دور است که خوردن بی نگار است

که احمدگفت بخورمنصورگیجو

هنوزچیزی ببارنیست کرده ای بو

بشدمنصورکه گریان بای من را

حسن مردک بگیرد جای من را

ندانی من زشیرو خود کُشم را

اسیرم هم نشینم تا گُشم را

بخنداند مرا تا می شوم مست

چو مستم میکند قالب کنددست

چومنصورش مداوم قال وقیل گفت

که احمد خوردنش پایان پذیرفت

برایش گفته احمد این چه کاریست

برایت گریه گویی کار و باریست

بخور نانی بگیری قدر و نیرو

به لَهپونِش دو خرما جان بگیرو

خودت کُشتی که شیرو این و آن است

پری زاد دو دریای زمان است

چقدرپَختی که شیرودختری نی

نه اخترهای زمان ماه بری نی

زکوکب های چم کور بی خیالی

به این شیروی سوتت هم نبالی

به قرآن خدا داغ دلم نیست

نگیری راه اوشیرو بُرت بیست

چه عشقی گشته ای کور پریزاد

به کوچه می روی با داد و فریاد

بخور چاسَت بکن خوابی بکن خُور

شوی آروم خُوری چم کور که زُردُور

بُوگوآورد که جاجیمش بخوابید

بخوابش آمدش شیرو بتابید

به خیش اندن گرفتار دو کشتند

شدند حوری و غلمان در بهشتند

به پرواز خوشایندی که مشغول

بخود گوید نشاید هم که این گول

شدند معراج پرواز بر خیمه هاشان

فرو اندن روند هم سوی جاهاشان

بوُگو برداشت که جاجیمش پریدش

بهشت رؤیت ، بُوگو جایش بدیدش

بزد دادی بوگو خوابم خراب شد

که شیروی بهشتیم همه آب شد

چرا خوابم خراب کردی بوگو بش

بسوزاندی زدی بیخ دلم تش

بوگو گفتا پسیند است قاطرت کو

نرفتی از برایش رفته است رو

بزد بیرون که منصور پی قاطر

بدید شیرو بهشت آمد به خاطر

***

بنالید عاقبت شیرو کُشد ما

حسن پایش زند همواره درجا

بکرد سیک سیک دوید تا پای رودش

بشد خندان بدان قاطر که بودش

سواری آمدش شیرو بخشکید

که منصورش بغرید و بغرکید

بدید ناصر که منصور فاعلاتست

سرش بالا هواسش تا کلاتست

بگفت زهرا به منصور این چطوراست

که این چم کور پر از گزبش و کور است

که منصور آمدش پائین ز قاطر

پرو گوید مکدر کرده خاطر

خودت را کاصلاح کن ناتوانی

خودت بنگر چقدر رعنا جوانی

بشد منصور که گریان سوی خانه

بگفت زهرا که او دیوانه مانه

چو شب آهنگ تاریکی بفرمود

بدید احمد که منصور بیم اُخدود

پریشانی گرفت مانند مجنون

خیالش می رسید او می دهد جون

بخیساندش بپیچاندش به جاجیم

بگفت هذیان بنالید آمده تیم

به صد آهنگ لالا غرق خواب شد

بوگو دورش بگردید تا بتاب شد

بخواب اندر بهشت هم عالمی دید

بسی حوران ، شیرو معالمی دید

بکرد بازی بدنبالش روان شد

به امیدش نشست خیلی جوان شد

هوا خوش بود بهشت خوش می نمودش

به شیرو خورده ای اُنس می ربودش

بسی خش بید و خشحال که داشتش

که مهرش بر دل شیرو بکاشتش

لگد آمد به پهلو ضربه گیر شد

بلند آوید چو منصور واخ که دیرشد

بدیدم حوریان شیرو بخوردند

بکردند او که ناز با خود که بردند

چه خوش بود خواب من شیرو مثل بود

نمی دانی که او ماه و عسل بود

بشد راهی که منصور تا رود سور

بیارد با خودش چند کاکل شور

گذشت از پیش او کاکای شیرو

بدید منصور که در رفت رو به حیرو

دویدش یک نفس تا گزدراز هم

که اندیشه نمود پای گراز هم

بیاد آورد که قاطر مانده در راه

بلرزید و بگردیدش بدان جاه

رسید تا پیش قاطر کس ندیدش

بشد آسوده لختی آرمیدش

که خوابش برد و شیرو با حسن دید

بغریدش ، بزد فریاد و لرزید

بیاراوید و ترسش هم فزون شد

دلش مُت مُت نمود، بیت الخزون شد

وسایل بار قاطر رفته چم کور

بدید شیرو دلش آرام بزد دور

برفت او خانه اش هم با دلی خش

بدستش می گرفت هم پاره آتش

پدر را گفت که پولی بایدش او

زند سنگی به خرما مثل تارو

بگفت احمد که اینجا پولکی نیست

نه شیرین آبی ظرفی دولکی نیست

برای کسب و کار و هم فعالی

برو جانم عبادان جای عالی

نه من دارم کُرُش دستام که خالی

به خرما بگذرد شی غله سالی

نه جو باشد نه کاهی بز تالی

دهیم بُهن شوری هم تال تالی

نه فرشی فرشمان چند دون تکی بید

لحافم لیف خرما مُتّکی بید

چطوری من رضا گیرم ز شیرو

چه گویم هم به آن گرگوی پیرو

بدین جا بود که منصور دل زه چم کند

بشد راهی عبادان تا شود بند

برچسب: نویسنده: مهتاب مقدم تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1398 ساعت: 16:46

صفحه بندی