خرید بک لینک

بگفتا شهربانو می رویم ما

زمینی می زنیم هم بار خود را

که در غربت نباشد چاره ی ما

بسوزیم هم چه سازیم ما در اینجا

چو فردا شد علی عبدالرضا بست

اساسش شهربانو شد که سرمست

شدند راهی قدم هایش که تند است

که مقصد عاقبت هم رود مند است

برازجون چون رسیدند لحظه ای بس

بخوردند مشک آبی نا کنند لس

برفتند راه خود بودند امیدوار

که تا شاید رسند در منزل یار

غروبی هم رسیدند کُرز اهرم

زدند چادر که هم در مُرز اهرم

که شب ماندند در آنجا تا صوینی

نمودند بار خود مُر تا به حینی

بشد مفلوک علی عبدالرضا خش

در آمد جای جا وا گشته در تش

به هر حالت رسیدند عاقبت شب

نداری را چشیدند کرده اند تب

که چند روزی علی عبدالرضا کَر

ز بیکاری فروخت بزها و کُرخَر

که بعدش مشتی علی تک بُچ ابول هم

قراری بست بکارند نخل گل هم

قرار دادند بکارند نخل کنند بَهر

که نصف مشتی علی نصفی که او تَهر

زمینی باغ آسندو بدادش

که تا آنجا شود همچین مرادش

بزد منتیل نهاد پای و اساسش

بشد ظهری بداد شهرو که چاسش

چه مدتها گرفتار تا زدند چاه

بشد آبی درونش گشته چون ماه

زدند بندی بلند مانند خاکریز

چو با گرگو که محسین و علسین نیز

خدر همواره با سادات کاکی

بشد همنشین نابرده خاکی

که او بودش مصّر در علم و دانش

به تقوا می نمود زهدش برانش

که مدتها نمودند کار بداد بار

چو این کار هم براش این دار و آن دار

چو نخل ها هم ثمر دادند علی مُرد

علی عبدالرضا غُرتمبه ای خورد

علی عبدالرضا عمرش تمام شد

عیالش شهربانو نور جام شد

بماندند بچه ها با شهربانو

که گرگو مرد کار محسین به زانو

پس از چندی مُویا گشتند که عالی

شدند آن گرد و پیشش همچو غالی

بشد مشتی علی کارش که پایان

بگوید ای وُلدها کار شایان

ندارید سهم نخل باغی در اینجا

حلا خواهید روید آزاد به هر جا

زمین مال خودم نخلش که بی باد

ندارید هم سند نابرده امداد

روید هرجا شکایت می نمایید

نشینید روی تیربند نخل بپایید

بگفت گرگوی کار محسین زار را

کنیم نخلا ز گل بیرون رویم ما

شنید مشتی علی پاک هم بشد گیج

بشد با کدخدا همدم که هم هیچ

وُلد عبدالرضا نخلا در آرند

برایم جای نخل شرته بیارند

بیاید کدخدا میرزای قرآن

بشد پا در میان تا در نیاد جان

وُلد عبدالرضا گفتند پدر گفت

که مانصف علی نصف است نه هم مفت

علی گفتا دروغ است این نبودش

حقیقت هم ندارد نابرده سودش

خدر محسین و گرگو شاهد آرند

که اینجا در زمینم نخل بدارند

بیاوردند شهید میرزا جواد هم

شهادت داده است آن با سواد هم

که بود عالم در این ایام سختی

بشد کاتب نِرَد همواره بختی

میان آمد دو خوش میرزای آن روز

وُلد عبدالرضا نابرده اند سوز

که اما نصف به نصف رازی نشد او

چو پیچانده آنها مانند یک قو

که من سه باشم آنها هم یکی برد

در آن ایام کارش مال ما خورد

بزد مشتی علی هم چانه بسیار

قبول دارند کنند اینجا که هم کار

وُلد عبدالرضا راضی شدند جان

کنند تقسیم ببندند عهد و پیمان

که یکصد اصله نخل داشتند در آن روز

گرفت هفتاد و پنج باز کرده است موز

تمسُّک هم نوشتند با دواتی

که تا گردن بگیرند هر دو آتی

پس از تقسیم باغ راهی به خانه

فسون گردید فسونش در زمانه

وُلد عبدالرضا خوش بود زمانی

که بودش زندگانی چون یمانی

***

برچسب: نویسنده: مهتاب مقدم تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1398 ساعت: 16:46

صفحه بندی